تبليغاتX
گریه های دل دیوانه


گریه های دل دیوانه

شعر و دلنوشته

رها کنید مرا

دمی به حال خود ...

در این شب سیاه

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 90/02/19ساعت 19:40 توسط دیوانه| |

زمانه ‏، عمر ، حسرت

سارقان شوم شخصيت من

دشمن شعر و شرفهاي منند ...

.

.

.


ادامه مطلب
نوشته شده در 89/11/12ساعت 12:58 توسط دیوانه| |

در این بیغوله بازار زمانه
هوس آلوده و مست و خرابم
گوشه ای افتاده ام
.

.

.


ادامه مطلب
نوشته شده در 89/10/27ساعت 10:42 توسط دیوانه| |

فکرم چقدر بی حال است

واژه ها گنگ شده اند

و مرا میخوانند

.

.

.

.


ادامه مطلب
نوشته شده در 89/10/18ساعت 8:9 توسط دیوانه| |

خداوندا

دلم گرفته و کسی هرگز نمیداند

ز احوال دل زارم

که بی کارم

.

.

.


ادامه مطلب
نوشته شده در 89/10/05ساعت 7:29 توسط دیوانه| |

سلام

نمیدونم چی بگم یا از کجا بگم ...

دلم خیلی گرفته ... بغض راه گلومو بسته ... جوری که نفس کشیدن هم برام سخت شده...

اونقدر دیوانگی با پوست و خونم مخلوط شده که دیگه از هرچی عقل و عاقل بیزار شدم ... فقط این دیوانگیه که یه کمی قلبمو آروم میکنه ...

دلم تنگه ... برای همه چیز و همه کس ... برای گریه و اشک و فریاد ...

بعضی روزا دلم بدجوری میگیره ... دقیقا مثل امروز ... اما نمیدونم چرا اینجوریم ... دقیقا مثل یه پازل هزار تیکه که یه قطعش گم شده ... تکمیله اما تکمیل نیست ... از خودمو این حرفای تکراری خسته شدم ... دلم میخواد گریه کنم اما اشکام همراهیم نمیکنه ... میخوام داد بزنم اما بغضم مثل یه کوه روبروی فریادم ایستاده .. میخوام دیگه ننویسم اما فکرم نمیذاره ...میخوام ...

نمیدونم ...

واقعا خسته ام ...

خسته از هرچی نوشتنه...

خسته از هرچی دیدنه ...

راحت بگم ... از خودمم خسته شدم ...

نوشته شده در 89/09/21ساعت 9:11 توسط دیوانه| |

ساحل کجا و دیده گریان ما کجا ؟!

رحمی در این دریا ندیده ام

تا کدامین ساحل

.

.

.

 

                                                                               (سروده ۱۴/۹/۸۹ )


ادامه مطلب
نوشته شده در 89/09/15ساعت 9:6 توسط دیوانه| |

من از این رنگ شب

رنگ شب و زندان  

نمیترسم

من از این رنگ بد

رنگ هجوم افکار بیهوده

.

.

.

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 89/09/10ساعت 17:36 توسط دیوانه| |

باز هم این قلم مست

به دستم آمد

و مرا با خود برد

تا فراسوی خیال ...

به همانجا که همه ذهن خراب

.

.

.


ادامه مطلب
نوشته شده در 89/09/06ساعت 11:13 توسط دیوانه| |

پشت میزی مرده

روی یک صندلی خشک شده از این گرما

قلمی دست مرا میگیرد

.

.

.


ادامه مطلب
نوشته شده در 89/09/06ساعت 7:44 توسط دیوانه| |


:قالبساز: :بهاربیست: